من.. کودک جادویی ام... دختر سرزمین باران هستم... سرزمین جوانه ی برنج و عطر گس شالیزار ... سرزمین درختان همیشه رقصان... با خاطراتی به تلخی زیتون نا رس.... و به شیرینی خوش یمن کاسبرگ اطلسی ها.... برای او می نویسم... برای او که بی رخصت چشمهایش...باران در سرزمینم نمی بارد... برای او... بهانه ی شعرهایم... و تعالی لحظه هایم... کسی که برای من ..جاودانه ترین عشق دنیاست... کسی که رویاهایش ( تا ) نداشت...